جای برای من گنجیشک زیاد است ولی من
به درختان خیابان تو عادت کرده ام
شب آمد روزگار دل تمام است
به دستت اختیار دل تمام است
من از چشمان تو خواندم روز آغاز
که با این عشق کار دل تمام است

عاشق باش چون این راه مقدس است
وپایان راه شیرین تر از
گذشته است..

روزگاری بر درختی تکیه کرده بودم ، ناگهان کبوتری
زیبا آمد و گفت چرا اینجا نشسته ای ؟ گفتم میخواهم نامه ای
برای یارم بنویسم . گفت بنویس!!! گفتم قلم ندارم گفت
از پرم در بیار ، گفتم کاغذ ندارم گفت بر روی پر سفیدم
بنویس گفتم مرکب هم ندارم ، گفت مرا بکش و
با خونم بنویس
:: بازدید از این مطلب : 685
|
امتیاز مطلب : 187
|
تعداد امتیازدهندگان : 98
|
مجموع امتیاز : 98